تبليغاتX
چند نفر طلبه! - این تصاویر واقعی اند
 

سرم گیج میرود،مینشینم،یک ساعتی میشود که دور این حجره 10-12 متری میچرخم.حالم کمی بهتر شده است .این پیاده روی یک ساعته خسته ام کرده است.کف پاهایم دل دل میزند ،به خاطر پرزهای موکت است خوابم میگیرد،نمیخوابم،هنوز به هیچ کجا نرسیده ام ،باید تمامش کنم ،لااقل از این مرحله در بیایم .
صورتم را آب میزنم ،دوباره از اول.

برای از سر گیری دور هزارم تفکرات، بسم الله میگویم؛ کار باید برای خدا باشد؛

- باید بری صاف روبروش بشینی، هر چی می‏خوای بگی این قایم باشک بازی ها آدم و به هیچ کجا نمیرسونه.

- چی چی رو باید بری صاف بهش بگی،استادِ ،پیرِ ،مسئول ِمدرسه ست،احترام داره اصلا،ببینم تو این وسط چی کاره ای،ته پیازی؟سر پیازی؟بابا هر چی نباشه یه پای انقلاب بود هم‏رزم بهشتی بوده، همصحبت آقا بوده، آخه تو چی می‏خوای یادش بدی؟...


- از اول هم نباید تو رو تو جلسه راه میدادیم؛ترسو!عافیت طلب!مصلحت گرا! بدبخت!  

بیچاره!میارنت تو حوزه که یادت بدن حرف بزنی،یادت بدن حقو بگی،از حق دفاع کنی، حقو بگیری مفلوک!آخه تو که بعدچار سال هنوزنمیتونی بامسئول حوزه دو کلوم حرف بزنی فردا میخوای بری درد کی رو دوا کنی؟....

- حالا خیال کردی تو یکی بری یه مشت لیچار تحویل این بابا بدی دگه همه مشکلات این مدرسه حله؟دیگه...

- همون که گفتم از اون اول نباس تو رو رات میدادیم،بدبخت می ترسی اخراجت کنن؟دیگه نتونی ماهی 30 هزار تومن شهریه     بگیری؟میترسی پس فردا تو شهر نشونت بدن بگن یارو رو از حوزه انداختن بیرون .میترسی...

- خ    ف   ه    ش     ی     د!

تمام شخصیت های ترسو و شجاع ومنطقی وکله خرو مقدس و لاقید ذهنم با این فریاد ساکت می شوند.

بازهم به جایی نمیرسم ؛سرم هنوز گیج میرود،خوابم میآید،پاهایم دل دل میکند ،دلم شور میزند،حالم دوباره بد می‏شود. صورتم را آب میزنم،ساعت 2 نیمه شب است .

- دوباره شروع میکنیم

پیاده روی دور حجره شروع میشود 

 

از حجره بچه ها بیرون میآیم ،خیالم از آنها هم راحت میشود،دیگر مطمئنم که هیچ کس توی این مدرسه نیست که بشود رویش حساب کرد، تعجب نمیکنم،به همه حق میدهم،به ...که معتقد است حوزه اینجا هیچ وقت درست نمیشود؛ به ... که غیر از رعایت   حق الناس وتلفظ صحیح مخارج حروف چیزدیگری برایش مهم نیست ؛ به ...که اصلا نمیداند توی این مدرسه چه خبر است ،مدیر کیست،مسئول کیست،آشپز با دفتردار چه فرقی دارد؛به همه حق میدهم تمام این آدمها همین جا بزرگ شده اند،و این جا یادمان دادند ساکت باشیم وبگوییم الخیر و فی ما وقع وروز تا شب زمزمه کنیم: هرکه در این بزم مقرب تراست...

از حوزه بیرون میزنم ، حالم بهتر است ،تنهایی،حس غرور به جانم میریزد.

-دوباره شروع میکنیم

پیاده روی شروع میشود.


برای بار نمیدانم چندم میخوانم :


                                    انسان مختار است و ...............


صدای آوینی درون گوشم میپیچد.این روزها فقط بُعد انقلابی افراد برایم جالب است. یاد فیلم زاپاتا میافتم،تنم میلرزد،

زاپاتا،به انقلابش خیانت میکند ، به برادرش، به مردمش،زاپاتا به خودش خیانت میکند.
رستاخیز جان ِاوینی  را میبندم.

صدا هنوز درون گوشم است؛

انسان مختار است. انسان مختار است، انسان مختار.....

 هر جمله ی بی ربطی را یک شاهکار انقلابی تصور میکنم؛قلبم شروع میکند به زدن،از بچگی همین طور بودم؛هیجان خونم زیاد بود!


از خواب میپرم .قلبم تند می زند،دهنم خشک شده. خواب بدی بود؟خواب خوبی بود؟صورتم را آب می زنم .حالم خوب نیست!


وضو میگیرم .سرم گیج نمی رود .حالم بد نیست .غیر از کاغذ وخودکار نهج البلاغه را هم میآورم.قلبم شروع میکند...،


کسی توی حجره نیست ،بلند میگویم:

رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق


نهج را باز میکنم؛ فهرست موضوعی...
دلم میخواهد نامه پر باشد از عبارات نهج البلاغه.
شروع میکنم به گشتن؛آزادی ...  احترام ...کرامت ... مدیریت...
به این میگویند استفاده ابزاری ،واقعا که کار کثیفیست.
چیزی پیدا نمیکنم.بی خیال نهج میشوم.

آب دهانم را قورت میدهم،حس میکنم میخواهم یکدفعه چند سال بزرگ شوم.دوباره آدمهای ترسو وشجاع ومصلحت گرا ومقدس وکله خر ذهنم پیدایشان میشود ،میخواهند جلسه بگیرند،نمیگذارم،تصمیمم را گرفته ام شروع میکنم:

بسم الله الرحمن الرحیم
           با عرض سلام و خسته نباشیدمحضر تولیت محترم مدرسه حضرت ایت الله.............   

صدای آهنگ قلبم را میشنوم،دستانم میلرزد چند نفس عمیق میکشم.یادِ دوستم ،سعید میافتم.لابد همین حالا دارد تدارک جلسه مناظره ای ،چیزی،میبیند.یا  دارد با کلی آدم در باره مسائل دانشگاهشان حرف میزند،شاید هم در حال تهیه یک نشریه جدید است....

برایم عجیب است ،روز تا شب به پر و پاچه این و آن گیر میدهد،تمام مسئولین را عاصی میکند،همه را به چالش میکشد،آخر سال هم بعنوان فعال دانشجویی ازش تقدیر میکنند!!واقعا  چطور به این راحتی  می تواند سر به سراین  کله گنده ها بگذارد؟! ،چرا توی جلسات به این بزرگی صدایش نمیلرزد؟!چه راحت به زمین وزمان نامه مینویسد!با اینکه روزی دو ساعت مباحثه نمی کندو یک سال تمام خطابه و جدل و مغالطه نمی خواند!

وه...خدای من!چرا من باید برای نوشتن یک نامه ساده ،برای گفتن چند مشکل کوچک....
قلبم دیگر نمیزند،دستانم نمیلرزد.
-از اول شروع میکنیم

«بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و خسته نباشید محضر تولیت محترم مدرسه،حضرت ایت الله ...
 با تشکر فراوان وسپاس وافر به خاطرتوجه واهتمامتان به امور مدرسه ،وبا عنایت به اینکه درسال
 پاسخگویی مسئولین به سر میبریم،چند نکته به ذهن حقیر می رسد که............. 

 

-والسلام علیکم والرحمة الله و برکاتة

بچه ها صلوات میفرستند،کلاس نهج البلاغه تمام میشود،عجله دارم، میخواهم زود بزنم بیرون،هیچ کس بلند نمیشود،انگار هیچ کس جرات نمیکند.استاد هم بلند نمیشود مثل اینکه بخواهد چیزی بگوید؛از وقتی نامه بدستش رسیده یکی دو روز می گذرد .قلبم دوباره شروع میکند به زدن،تو.....توپ..توتوپ.....تو ..توپپپ......

- دیروز نامه ای به من رسید از آقایی که ظاهرا  از وضع مدرسه خیلی شاکی اند و برای ما برنامه تعیین کرده اند و فکر کرده اند ما خودمان نمی توانیم این جا رو اداره کنیم و....   
بچه ها، تمام، گوش شده اند.
-این جناب منتقد  از مقام معظم رهبری هم مایه گذاشته اند و از جملات ایشان استفاده کرده اند.
تو ....توپ ..توتوپ ...تو ...توپ
-ایشان خیلی هم بی ادب وترسو هستند،حتی پای نامه امضا هم نکرده اند.
چشمانم گشاد میشود ،سرعت خون ِرگها،پوستم را می سوزاند
-با من بود ؟به من گفت ترسو ؟
وای !اصلا نمیدانستم باید پای نامه را امضا کنم .
بچه ها یکی ،یکی حس می کنند بایدچیزی بگویند:
-حاج آقا میدونید کار کی یه؟
-حاج آقا این دوم خردادی ها همین طورند،مد شده هر وقت میخواند حرف بزنن از آقا مایه میذارند.
-حاج آقا اگه پیداش کردید اول استخبارش کنید!
-حاج آقا ......

 


درس اخلاق شروع میشود:

-بسم الله الرحمن الرحیم........
 ..................

میدانم که میداند ،همین امروز صبح فهمیده،بعد از یک هفته،ازکجایش مهم نیست ،هر چند آن را هم میدانم .حوصله نشستن ندارم . حس میکنم اتفاقی قرار است بیفتد.قلبم شروع میکند،سرم ولی گیج نمیرود،دستانم نیز نمیلرزند،از شخصیتهای جور واجور هم خبری  نیست.فقط اسم کلاس اخلاق است ،تمام نقل نامه است! .همه طلاب گوش می کنند ،بار اولیست چنین چیزی میبینم!
-این آقا فکر کرده اند قیم حوزه اند،ما این جا قیم نمیخواهیم .................
درس اخلاق تمام میشود . طلاب یکی ،یکی بیرون میآیند،چه ول،وله ای افتاده بینشان.زیاد هم بد نیست ،لااقل با هم حرف می زنند!

 

از طرف مسئول مدرسه برایم پیغام میرسد:

شما اخراجید!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:38 توسط |