از این که مشکلات ناشی از تحولات! (بخوانید اصلاحات و سازندگی) را تحمل میکنید، تشکر میکنیم.
|
365 |
|
میلیون روز مانده تا افتتاح |

توی این امارت " شهید صدوقی "بلواری هست که طلاب از این طرفش می روند از آن طرفش می آیند . البته حساب کتاب ندارد ، گاهی هم از آن طرفش می روند از این طرفش می آیند .خلاصه رفت و آمدی ست در این بلوار . همه هم پیاده اند ماشین ها حق ورود به بلوار را ندارند ( الا شذ و ندر ) همه همان اول کار می زنند بغل. وسط این بلوار به رسم اصول شهر سازی ! باغچه ای ست کوچک . از لبه ی این باغچه گیاهی آویزان است که بیشتر وقت ها گل دارد و این توی جایی مثل قم یعنی " خیلی ". اصلا این امارت " شهید صدوقی " در این راستا به استاندارد های جهانی iso و غیره می رسد .درخت های اکالیپتوسش هم پاییز و بهار نمی شناسند؛ همیشه سبزند که این هم البته جزء همان خیلی ست .
بگذر!
اول بلوار بودیم ....
طلاب را می گفتم که می روند و می آیند و می آیند و می روند . حسابش را که بکنی شاید کمتر دقیقه ای باشد در روز ودر شب - به شرط مفتوح بودن درب امارت- که این بلوار طلبه به خودش نبیند همیشه ی خدا یکی هست که رد شود
- یکی بود یکی نبود -
هر چند کم پیش آمده کسی برسد به آخر این بلوار . نه اینکه آخرش خیلی دور باشد ها! نه ! یا اینکه حصاری دیواری چیزی کشیده باشند! اتفاقا راهی هم نیست! نزدیک است ,همه اش به خاطر آن میانبر است که آن وسط ها پیدایش می شود و طلاب هرچند گروهی شان با سیکل قدم در این بلوار گذاشته اند ( like me)ولی این دلیل نمی شود که قاعده ی حمار را ندانند . خلاصه هرکسی به این میانبرها که می رسد می زند توی خاکی و می رود سمت پایگاه خودش و همان حرف اول ! کم کسی تا آخر خط می رود.
از این هم بگذر ...
اول بلوار بودیم !
امروز که برای بار نمی دانم چندمین صد یا شاید هم چندمین هزار از این بلوار رد می شدم باز برای چندمین هزار یا شاید هم چندمین صد آتش بیار معرکه ی جنگی شدم میان ادب طلبگی ام و غرور جوانی ام . تو که هم طلبه ای هم جوان خوب می دانی رنج سلام های بی پاسخ را ! رهگذران را سلام دهم با نه !؟ جنگی بود برای خودش !
جنگ
جنگ
تا پیروزی
.
.
.
نگاهم افتاد به درخت های وسط باغچه زیتون بودند !
سلام ...
او
اشاره: قرار شد این نسخه الکترونیکی نشریه ی چند نفر طلبه ،یک "وغیره"نیز داشته باشد.که بشود :
"نسخه ی الکتورونیکی نشریه ی «چند نفر طلبه» وغیره".
مطلبی که در زیر می آید جزء همان و"غیره "است.
اصولا انسانها قادر به زندگی با تعارضات درونی خود نیستند.به بیان دیگر برای ادامه حیات انسانها مجبورند تعارضات درونی خود را به نحوی حل کنند،هر چند ،به جمع کردن صوری این تعارضات باشد.در غیر این صورت است که زندگی سخت و سخت تر شده ،در مواردی به مرگ خود خواسته می انجامد.
در این میان، فیلسوفان از این جهت که شیوه ی زندگیشان دقیق شدن وتفکر مو شکافانه پیرامونشان است بیشتر با این مساله درگیرند.و در موضوعات متعدد و نیز دفعات متعدد تری دچار تعارضات درونی می شوند.آن جاست که عدی از آنان راه جمعی برای آن پیدا میکنند و عده ای نه.عده ای عمری با شرافت میزیند و عده ای ناچار خودکشی می کنند.
در این مقال سعی ما بر این است که علل و عوامل موثر در خوکشی فیلسوف بزرگ ،فریدریش نیچه را بررسی کنیم:
آن چه از کنکاش های تاریخی برآمده چنین است که نیچه در اوان جوانی به دلیل پاره ای از مسائل که در پرده ابهام قرار دارد،تصمیم به ثبت یک سمن(همان به اصطلاح سازمان های مردم نهاد)گرفت.
در پی این تصمیم بزرگ و سرنوشت ساز بود که پس از تحمل مرارتها ی فراوان ،دفتر نماینگی سازمان ملی جوانان شهرشان را پیدا کرد،ویکراست رفت سراغ اتاقی که بالایش بزرگ نوشته شده باشد:"سازمانهای مردم نهاد"
پس از سلام و احوالپرسی که اتفاقا کمی بیش از حد معمول طول کشید و پس از این که شیفه اخلاق حسنه و گل و بلبلی جوان مسئول شد،درخواست مشروع خود را در هاله ای از حجب و حیا بیان نمود.که با برخورد موقرانه و بجای جوان مسئول روبرو شد.او(همان جوانک مسئول)راه کارهای قانونی ،برای رسیدن نیچه به هدف بزرگش را شرح داد.که البته اولین مرحله، انتخاب نام برای سمن بود.پس مقرر شد که نیچه با کنکاشهای بی بدیل ذهنی اش ظرف کوتاهترین زمان مقادیر معتنا بهی اسم اعلام داشته، تا جوانک مسئول از قسمت ممیزی مرکز سازمان ملی جوانان واقع در یکی از فرعی ترین خیابانهای اشتوتگارت استعلام کند، وجواب را حداکثر ظرف مدت سه هفته به نیچه اطلاع دهد.(گفتنی ست در آن زمان وسایل ارتباط جمعی محدود به چاپار ها بوده است و گراهام بل،سامئل مورس و مارکنی هنوز به دنیا هم نیامده بودند.)
این جا درست همان نقطه عطف زندگی نیچه است .از آن پس است که او شب ها و نیز روزها مشغول تفکر برای پیدا کردن اسم بود.واز همین زمان بود که او دیگر فرصت نکرد سبیل هایش را کوتاه کند.نکته قابل توجه در این جریان تعداد اسمهای اعلامی توسط نیچه است.که برخی منابع تاریخی آن را تا "خیلی" ذکر کرده اند.
هرچند اوضاع بر وفق مراد پیش نرفت و از سوی جوانک مسئول اعلام شد که اسمهای انتخابی شما توسط ممیز سازمان رد شده است.با شنیدن این مطلب بود که نیچه شکست روحی سنگینی خورد(هنوز به تعارض مشار نرسیده ایم)
او پس از سالها کند وکاو توانست نشانی از آن سرکار جناب، مفخر روزگار خویش ،معز اهل و مملکت،ممیز نام ناآشنای سازمان پیدا نموده تماس حاصل کند.
از این تماس اطلاعات دقیقی در دست نیست؛لیک آنچه مشهود است فاصله کوتاه بین این تماس ومرگ نیچه است.
هرچند برخی منابع تاریخی محور اصلی این گفتگو ، که باعث بوجود آمدن تعارضات جدی و بنیادی در ذهن نیچه شد را همان پرسشهای ممیز بزرگ میدانند در باره ارتباط بین شغل پدر فریدریش با نام انتخابی، یا دلیل هماهنگ نبود هجا های اسم پیشنهادی با تعداد دفعات باقالی خوردن نیچه،و از این دست پرسشهای اساسی .
که طبیعیست او به دلیل پوچ گرا بودن منش فکریش نتواند جوابی پیدا کند و به ناچار مجبور به خودکشی شود.
آن چه به نظر نگارنده حقیر میرسداین است که بر شما از نان شب واجب تر آشنایی و تسلط بر مبانی فلسفی کانت است.ونیز تا حد ممکن دوری کردن از لاطائلات فکری نیچه که آن چه مبرهن است، اقبال عمومی و فراگیر مراکز دولتی بر استفاده هر چه بیشتر از فلسفه، آن هم فلسفه کانت است.
اگر چه نمی خواهید هیچگونه سمنی ثبت کنید؛فلسفه کانت را بیاموزید!
جهت اطلاع: فریدریش نیچه ،فیلسوف آلمانی در ۲۵ اوت ۱۹۰۰در شهر وایمار بر اثر سکته مغزی از دنیا رفت.او خودکشی نکرده است.
■ دوستی داشتم که هر وقت به هم میرسیدیم، حرف تازهای برای گفتن داشت؛ نه از آن حرفهای تازهای که معمولاً در هر جمعیگفته میشود و آبروی یکی را نقل محفل میکنند و از همه طرف، هر چه تیر در ترکش دارند به سویش میپرانند. بلکه حرفهای درستحسابی، به قول قدیمیها از هر دری سخن میگفت که شنیدنی بود و تازه و در عین حال حرف خوبی بود.
■ این «حرف خوب زدن» هم هنری است! و باز هم به قول بعضی از قدیمیها با «خوب حرف زدن» خیلی تفاوت دارد. اما به هر حال رفیق ما هم خوب حرف میزد و هم حرف خوب میزد.