تبليغاتX
چند نفر طلبه!
او

 توی این امارت " شهید صدوقی "بلواری هست که طلاب از این طرفش می روند از آن طرفش می آیند . البته حساب کتاب ندارد ، گاهی هم از آن طرفش می روند از این طرفش می آیند .خلاصه رفت و آمدی ست در این بلوار . همه هم پیاده اند ماشین ها حق ورود به بلوار را ندارند ( الا شذ و ندر ) همه همان اول کار می زنند بغل. وسط این بلوار به رسم اصول شهر سازی ! باغچه ای ست کوچک . از لبه ی این باغچه گیاهی آویزان است که بیشتر وقت ها گل دارد و این توی جایی مثل قم یعنی " خیلی ". اصلا این امارت " شهید صدوقی " در این راستا به استاندارد های جهانی iso و غیره می رسد .درخت های اکالیپتوسش هم پاییز و بهار نمی شناسند؛ همیشه سبزند که این هم البته جزء همان خیلی ست .

 بگذر!

 اول بلوار بودیم ....

 طلاب را می گفتم که می روند و می آیند و می آیند و می روند . حسابش را که بکنی شاید کمتر دقیقه ای باشد در روز ودر شب - به شرط مفتوح بودن درب امارت- که این بلوار طلبه به خودش نبیند همیشه ی خدا یکی هست که رد شود

 - یکی بود یکی نبود -

 هر چند کم پیش آمده کسی برسد به آخر این بلوار . نه اینکه آخرش خیلی دور باشد ها! نه ! یا اینکه حصاری دیواری چیزی کشیده باشند! اتفاقا راهی هم نیست! نزدیک است ,همه اش به خاطر آن میانبر است که آن وسط ها پیدایش می شود و طلاب هرچند گروهی شان با سیکل قدم در این بلوار گذاشته اند ( like me)ولی این دلیل نمی شود که قاعده ی حمار را ندانند . خلاصه هرکسی به این میانبرها که می رسد می زند توی خاکی و می رود سمت پایگاه خودش و همان حرف اول ! کم کسی تا آخر خط می رود.

 از این هم بگذر ...

اول بلوار بودیم !

 امروز که برای بار نمی دانم چندمین صد یا شاید هم چندمین هزار از این بلوار رد می شدم باز برای چندمین هزار یا شاید هم چندمین صد آتش بیار معرکه ی جنگی شدم میان ادب طلبگی ام و غرور جوانی ام . تو که هم طلبه ای هم جوان خوب می دانی رنج سلام های بی پاسخ را ! رهگذران را سلام دهم با نه !؟ جنگی بود برای خودش !

 جنگ

 جنگ

تا پیروزی

.

.

نگاهم افتاد به درخت های وسط باغچه زیتون بودند !

سلام ...

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:23 توسط سر دبیر |